ساعت 10ونیم کلاس دارم. راه میوفقتم طرف دانشکده. 10ونیم میرسم! بهمن را میبینم که داره تو راهرو قدم میزنه. بهش میگم چرا سر کلاس نیستی؟ میگه حمزوی مرد! خنده ام میگیره از شوخی مسخره اش. دستم را میگیره و میبره طرف آموزش و تاج گل را نشونم میده. یعنی چی؟ عکس مهرداد روی تاج گل چیکار میکنه؟ اصلا نفهمیدم چی شد. رفتم روی یکی از صندلی های داخل راهرو نشستم. گوشیم را می خواهم دربیارم که به بهمن زنگ بزنم ببینم ماجرا چی بوده!!! وقتی میبینه دستم رفت طرف گوشی داخل جیبم میگه: چهارشنبه کلاس زبان را که نیومد، اون روز اینجوری شد. خط ها خراب بود نتونستم بهت زنگ بزنم!! بین خودمون باشه ها ولی میگن خودکشی کرده!! می خواهم منفجر بشم. دیگه بقیه حرف هاش را نفهمیدم. آخه هفته پیش بود برام مسیج داد که ببین حذف و اضافه کی است؟ سه شنبه بود بهم زنگ زد و تا اومدم جواب بدم قطع شد. ظهر سه شنبه بعد از کلاس مدار که لغو شد دیدمش. یعنی چی؟ شاد و شنگول بود چجوری فرداش همچین بلایی سرش اومده؟ به دور و برم نگاه میکنم، آشنایی نیست. گیجم. میرم در کلاس را میزنم و وارد میشم. بعد از 10 دقیقه سرم را میارم بالا و میبینم این استاد که اون استاد نیست!!یعنی چی؟ یک نگاه به جلوی کلاس میکنم، بهمن و سعید کنار هم نشستن. ((زبان و ادبیات)) را با هم برداشتیم، پس کلاس را درست اومدم ولی استادش برام نا آشنا است. کم کم میفهمم که من اشتباها به جای اون استاد عابدی با این یکی کلاس گرفتم!!! داره درباره گوته و دانته و هومر صحبت میکنه. گیج و منگ فقط نگاهش میکنم. شروع میکنه به مقایسه هومر با فردوسی، دانته با مولوی و حافظ با گوته و این که شعرای پارسی گو یک سر و گردن از اونها بالاتر هستند. ناگاه ذهنم میره طرف علامه اقبال و از استاد میپرسم: گوته بیان کرده که متاثر از حافظه، از طرف دیگه گوته به طرز مشهودی بر اقبال تاثیر گذاشته و خود اقبال هم اینو بیان کرده، اونوقت چجوریه که اقبال در نخستین چاپ مثنوی اسرار خودی به مخافت با اشعار حافظ میپردازه. اون ازم منبع و مدرک می خواهد. که البته همین امشب پیداش کردم! بحثمون به شعر نو و نیما و سهراب و اخوان ثالث وشاملو میرسه و آخرش واقعا باید گفت از این اشتباهم واقعا شادم، چون ایشون فوق العده آدم بالسوادیه. وقتی کلاس تموم میشه و منم از افکارم اومدم بیرون دوباره به این واقعیت بر میخورم: مرگ مهرداد حمزوی. سوار دوچرخه ام میشم و میام خونه. کلافه ام، یا پای کامپیوترم، یا توی اون گرما توی جام پتو را کشیدم رو سرم تا اینکه خوابم میبره. هنوزم باورم نشده. دوست نبودیم ولی هم کلاسی و همشهری بودیم. هنوزم باورم نشده. چهارشنبه این اتفاق افتاده و شنبه من با خبر شدم! معرفت دوستان ودیگه هیس!

/ 1 نظر / 10 بازدید