روز خواستگاری !!

گاهی اوقات بعضی چیزها میاد سراق(؟)آدم و ول کن هم نیست، چیزهای خوب خوبی هم هست!داشتم فکر میکردم اگه خدای نکرده تا اون روز زنده موندم و رفتم خواستگاری اولین سوالم چی باشه؟

مثل این یال قوزها بپرسم: رنگ مورد علاقه ات چیه و از این حرفا یا و یا!

میدونی؟ اولین سوال من اینه ازش: (( بعد از ازدواج اگه یک روز اومدم و بهت گفتم: عاشق یک دختره شدم و می خواهم باهاش ازدواج کنم! اونم شرط گذاشته باید تو را طلاق بدهم و من هم اینقدر دوستش دارم که حاضرم این کار را بکنم! عکس العمل تو چیه؟))

99درصد میگن باهات صحبت میکنم و...و از این شعرا! وقتی این جواب را شنیدم فقط می خواهم دستم را ببرم بالا و چیک!! بزنم تو دهنش!! کاری که اون بعد از زدن چنین حرفی از طرف من باید مثلا انجام میداد!

ولی حیف که تا حالا دستم به جز داداشم رو هیچ احدناسی بلند نشده( با داداشم تو بچگی خیلی دعوا میکردیم ولی الان فقط لفظی!). وقتی اون این شعرا را تحویلم داد خیلی دوست دارم بگم: زندگی که قبل از شروع شدنش صداقتی ندیده چجوری بعدش روی صداقت را میبینه؟ ولی حیف که جرات زدن چنین حرفی را ندارم!

مثل همون یال قوزهای بالا شروع میکنم ازش رنگ مورد علاقه وغذا و سال تولد و... را میپرسم و بعدش میگم سال تولد من مثلا موشه و سال تولد اون گربه! ما با هم به تفاهم نمیرسیم!!

نمیدونم چرا جرات گفتن چنین مضخرفاتی را دارم ولی جرات گفتن حقیقت را ندارم؟

ترس از اینکه وجهه خودم را خراب کنم! چیزی که واجب تر از نون شبمه! ولی واقعا حس خوبیه یک نفر پشتت یک حرفی بزنه و 10نفر بزنن تو دهنش که چرا این حرفو در مورد معصوم پانزدهم! میزنی. شاید دلیلش این باشه!

هومن(احسان!) دیروز بهم گفت شهر فرشتگان را ببین و نظرت را بعدا در موردش بهم بگو! احسان!در کل آدم با حالیه! یکم باهاش حرف بزنی میفهمی که با بقیه زمین تا آسمون فرق داره، به خاطر همین فرق ازش خیلی خوشم میاد. فقط از شهر فرشتگان نیکولاس کیج را به خاطر دارم!(بابا آلزایمر!!).

دیروز سر کلاس ریاضی، استاد یک مسئله داد حل کنیم. من غرق در پروانه ای بودم که بیرون داشت واسه خودش پرواز میکرد. می خواستم اجازه بگیرم و برم بیرون اگه شد بگیرمش!! یا حداقل از نزدیک نگاهش کنم، که استاد گفت: ابله جوابش چی میشه و شروع کرد خیره خیره نگاه کردن بهم. منم از اون پر رو تر بهش خیره شدم تا خودش جواب را گفت! اما من دیگه پروانه خال خالیم! را ندیدم!

امشب شبکه اصفهان یک دوربین مخفی نشون میداد که طرف میرفت داروخانه و آقای دکتر به جای دارو بهش فلفل دلمه ای میداد! جالب تر از اون هم این بود که یک خانم(تقریبا پیرزن) فلفل را گرفت و گذاشت تو کیفش!!!

من چوب گرفتم به کفم عود آمد من بد کردم بدیم مسعود آمد

گویند که در صفر سفر نیکو نیست کردم سفر و مرا چنین سود آمد

/ 1 نظر / 14 بازدید
man

بعد عهد بوقی من به ذهنم رسید تو یه موضوع خاص مثلا ازدواج تحقیق کنم و راجع به خواستگاری عهد همون اول اسم سایت شما اومد جلو و ناخودآگاه کلیک کردیم 6 ساعت که وقتمون گرفت هیچ کلی هم خندیدیم اونم هیچ اما من چیز خوبی گیرم نیومد یه کم بیا نیکی کن در رشد جامعه کم کن نه وقتشون بگیر