|
امشب رفتم خانه عمه جان!!! همان کسی که خواهر پدرمان به حساب می آید. همان کسی که عیدها به رسم ادب با پدر و مادر همراه می شویم و بسی خودمان را مفتخر می نماییم!!!
من حیث المجموع 10 دقیقه نشستم. پسرعمه ها دعا!!! بودند. گرچه بود و نبودشان زیاد به حالم فرقی نداشت، چون اگه بودند هم سرشان به کارشان بود و فرصتی برای سلام و علیک با پسرداییشان نداشتند!!!
با شوهر عمه یک گپ چند دقیقه ای زدم. بینش حرف به مریضی مادربزرگم کشید و نگهداری مادر و خاله ها از ایشان.
شوهر عمه نازنین! روبه عمه عزیزتر از جان!: دخترها برای این موقعیت ها خیلی به درد میخورند!!و یک نگاه عمیق به عمه!!
عمه: یک نگاه عمیق تر که حاکی از، ولش کن.
راستی عمه ام دختر ندارد(اصلا هم معلوم نبود!!!).
در مورد عکس های زیر هم یک توضیح بدهم که آدرسش با ایمیل از یکی از دوستانم به دستم رسید. کدامشان بود را به خاطر ندارم. ولی هرکه بود الهی خدا 5 قلو نصیبش کند از بس خندیدم!!!
http://i3.tinypic.com/4l8x7ox.jpg
http://i31.tinypic.com/10ohdsz.jpg
|