ابله

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست .... که نیست معصیت و زهد بی مشیت او

،M 9 D ، طلبکار
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧ 

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب      گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار               خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

نصفه شب بود. بعد از اینکه پست پیش را نوشتم یک کتاب دستم گرفتم و شروع کردم به خوندن. غرق در کتاب بودم که دیدم یک لحظه یک لکه قرمز بالای صفحه خودنمایی میکنه. دستم را بردم طرف دماغم دیدم پرخونه.

نمیدونم چقدر طول کشید، نفهمیدم چندتا دستمال کاغذی توی دماغ کوچولوم کردم تا خونش بند اومد.

یاد مرگ افتادم. لبخند زدم، برخلاف همه لبخندم شیرین بود نه تلخ. برام فرقی نمیکرد اون فرشته ای که جون آدمها را میگیره، جونم را میگرفت. اصلا فرشته است؟

میگن خدا قسمتی از روحش را در آدمها دمید. هنگام مرگ فرشته ای که ظاهرا میگویند نامش ازرائیل!! است روح انسان را پس میگیرد!!

یعنی خدا طلبکاره و ما بدهکار!!!ازرائیل هم کسیه که طلب ها را وصول میکنه. خداجون منم جای تو بودم به کسی که طلب هام را وصول میکرد میگفتم فرشته!!!

خداجون من سر از کارت در نمیارم. من ازت زندگی خواستم که بهم بخشیدی که بعدا می خواهی فرشته ات را بفرستی که طلبت را پس گیرد؟

من که یادم نمیاد!!!

حالا میگن پسره مرتد شده!! خدا به دور!!! نکنه جنی شده باشه؟ شروع میکنن به گاز گرفتن بین انگشت شصت و اشاره.

خداجون میدونم این فضولی ها به من نیومده. میدونم. آدم ها همه چیزو سریع فراموش میکنند. شاید من ازت زندگی خواستم و الان یادم نمیاد و هزارتا شاید دیگه. میگن ازرائیل یکی از مقربان درگاهت است.

خداجون خیلی تنهام، قسمت میدم به همون مقربانت تنهام نگذار. فقط همین.

 اگه دوستم نداری به روم نیار               یک چیزی از غرورم واسم بگذار

نگذار تو فکر تنهایی گم بشم                   نگذار حرف و حدیث مردم بشم

 

از دفترچه گاه نوشت های یک ابله


کلمات کلیدی: مرگ ، خدا ، فرشته ، طلبکار