ابله

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست .... که نیست معصیت و زهد بی مشیت او

به تو مشکوکم!
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ 
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم دوچرخه ام را خیلی دوست دارم. جز اولین و معدود وسایلی است که با پول خودم خریدم و سندش به نام خودمه. خطم به نام مامانه! گوشی قبلیم را که دوسالی دستم بود، مال بابا بود، حتی گوشی جدیدم را هم بابا خرید. کامپیوتر و.. هم مال بابا است. من جز کتاب هام، سی دی هام، نوشته هام(از داستان و عقیده و خلاصه کتاب و..) چندتا یادگاری، سوغاتی، هیچ چیز دیگری ندارم! راستی واکمنم هم هست!شیراز خریدمش، یا پاشنه کش کفش که قم خریدم! اگه قرار شد یک روز ساکم را ببندم، نیاز به یک ساک کوچیک دارم. البته برای کتاب و قاب های حکم قهرمانی(برای فوتبال و بسکتبال، درسی اصلا!) شاید چندتا کارتن کوچولو!. نمیدونم، ولی برای 20سال زندگی، گمون کنم کم باشه. خیلی کم! فقط یک چیز، وقتی مردم یک سی دی آبی رنگ دارم، اونو با من دفن کنید. چیزی نیست که به درد شما بخوره، ولی حاصل 20 سال جون کندنه، تجربه 20ساله! چندتا عکس هم داخلش هست که خانوادگیه! البته خانواده بعد از اینم یا شاید نه بعد از اینم! بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود پ.ن: خیلی وقته رستوران نرفتم! معذبم، خیلی! پ.ن: دلم یک دوست می خواهد! از شهرضا کسی نیست؟ پ.ن: در ادامه پ.ن بالا! یکم خلم! خدا بهت صبر بده! پ.ن: پ.ن بنا به دلایلی حذف شد!
 
روشنفکر
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧ 

فکر میکردم خیلی روشنفکر تشریف داره ! آخه کلی لامپ و مهتابی و پرژکتور و هزارتا کوفت و زهرمار تو کله اش بود!

ولی حیف که تو کله اش اصلا برق جریان نداشت!

پ.ن: خودش دانشجوی یکی از معروف ترین دانشگاه ها است، کلی هم ادعا داره، ولی جواب سلامم را به خاطر اینکه همه نگند طرف خودش مشکل داره(چون فقط آدم های مشکل دار جواب سلام من را نمیدهند!) جواب میده و تمام!

داداشش سیکل داره، وقتی منو میبینه، بوق میزنه و میره جلوتر نگه میداره و سلام و احوال پرسی و...

معرفت در گرانی است به هر کس ندهند              پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند!

پ.ن: روز حسرت واقعا مزخرف بود، با اون حزب الله بازیهای مزخرف تر از خودش! ولی از بازی شریفی نیا نمیشه گذشت!

پ.ن: من چوسفیل، ببخشید ذرت بو داده می خواهم!

پ.ن: خیلی وقته فیلم هندی ندیدم، یک فیلم هندی ترجیحا باچان توش بازی نکنه! بهم معرفی کنید!

پ.ن: استاد به ما امضا میدی؟!!!

پ.ن: به قول چ پ، وبلاگ نویسی است و پی نوشت هاش!


کلمات کلیدی: روشنفکر ، روز حسرت ، سیکل ، چوسفیل
 
 
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ 

به واقع نمیدونم حالم چطوره!

بفرمایید یک جرعه شراب! با طعم کاپوچینو!

به من چه کتابت را گم کردی؟ مگر به من داده بودی؟

فکر کن به چهار میخ کشیده شدی و بهت بگن آزادی! نه واقعا فک کن!

به خاطر خودت گفتم گم شو! گم نشدی مهریه اش را گذاشت اجرا! بهت گفتم!

شنیده ام جناب سگ پاچه تان را گرفته! همسر محترمتان گویی بیخ گلویت را گرفته!

هیچ دخلی به من ندارد که تو بعد از امضا آلزایمر گرفتی! خواستی خر نشوی و امضایش نکنی!

میدونستم اگه ویولن بزنی، همون ویولن را تو سرت خورد میکنند!نگفتم تا، تا بخندم!

فقدان خواهرش باعث شد، دیگر این طرف و آن طرف نخزد! بیچاره گربه!

بسیار خوشحالم که مدرکم را به مبلغ 7500تومن به یک ابله فروختم!

شاید یکم غلو کنم!واقعا زیباست! خیلی گربه ملوسی است!

خوردن شامپاین، ویسکی و بستنی ممنوع است!

پلیس او را گرفت برای یک مشت دلار!

 راستی: قالب را با اینکه خیلی براش زحمت کشیده بودم ولی چون به دلم ننشست عوض کردم! جز معدود قالب هایی بود که طراحی کردم و تقریبا همون چیزی که می خواستم از آب دراومد، ولی عیب هایی داشت که حوصله برطرف کردنش را نداشتم! شاید در آینده نزدیک کاملش کردم

به خاطر یکم شت دلار


 
 
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ 
ساعت 10ونیم کلاس دارم. راه میوفقتم طرف دانشکده. 10ونیم میرسم! بهمن را میبینم که داره تو راهرو قدم میزنه. بهش میگم چرا سر کلاس نیستی؟ میگه حمزوی مرد! خنده ام میگیره از شوخی مسخره اش. دستم را میگیره و میبره طرف آموزش و تاج گل را نشونم میده. یعنی چی؟ عکس مهرداد روی تاج گل چیکار میکنه؟ اصلا نفهمیدم چی شد. رفتم روی یکی از صندلی های داخل راهرو نشستم. گوشیم را می خواهم دربیارم که به بهمن زنگ بزنم ببینم ماجرا چی بوده!!! وقتی میبینه دستم رفت طرف گوشی داخل جیبم میگه: چهارشنبه کلاس زبان را که نیومد، اون روز اینجوری شد. خط ها خراب بود نتونستم بهت زنگ بزنم!! بین خودمون باشه ها ولی میگن خودکشی کرده!! می خواهم منفجر بشم. دیگه بقیه حرف هاش را نفهمیدم. آخه هفته پیش بود برام مسیج داد که ببین حذف و اضافه کی است؟ سه شنبه بود بهم زنگ زد و تا اومدم جواب بدم قطع شد. ظهر سه شنبه بعد از کلاس مدار که لغو شد دیدمش. یعنی چی؟ شاد و شنگول بود چجوری فرداش همچین بلایی سرش اومده؟ به دور و برم نگاه میکنم، آشنایی نیست. گیجم. میرم در کلاس را میزنم و وارد میشم. بعد از 10 دقیقه سرم را میارم بالا و میبینم این استاد که اون استاد نیست!!یعنی چی؟ یک نگاه به جلوی کلاس میکنم، بهمن و سعید کنار هم نشستن. ((زبان و ادبیات)) را با هم برداشتیم، پس کلاس را درست اومدم ولی استادش برام نا آشنا است. کم کم میفهمم که من اشتباها به جای اون استاد عابدی با این یکی کلاس گرفتم!!! داره درباره گوته و دانته و هومر صحبت میکنه. گیج و منگ فقط نگاهش میکنم. شروع میکنه به مقایسه هومر با فردوسی، دانته با مولوی و حافظ با گوته و این که شعرای پارسی گو یک سر و گردن از اونها بالاتر هستند. ناگاه ذهنم میره طرف علامه اقبال و از استاد میپرسم: گوته بیان کرده که متاثر از حافظه، از طرف دیگه گوته به طرز مشهودی بر اقبال تاثیر گذاشته و خود اقبال هم اینو بیان کرده، اونوقت چجوریه که اقبال در نخستین چاپ مثنوی اسرار خودی به مخافت با اشعار حافظ میپردازه. اون ازم منبع و مدرک می خواهد. که البته همین امشب پیداش کردم! بحثمون به شعر نو و نیما و سهراب و اخوان ثالث وشاملو میرسه و آخرش واقعا باید گفت از این اشتباهم واقعا شادم، چون ایشون فوق العده آدم بالسوادیه. وقتی کلاس تموم میشه و منم از افکارم اومدم بیرون دوباره به این واقعیت بر میخورم: مرگ مهرداد حمزوی. سوار دوچرخه ام میشم و میام خونه. کلافه ام، یا پای کامپیوترم، یا توی اون گرما توی جام پتو را کشیدم رو سرم تا اینکه خوابم میبره. هنوزم باورم نشده. دوست نبودیم ولی هم کلاسی و همشهری بودیم. هنوزم باورم نشده. چهارشنبه این اتفاق افتاده و شنبه من با خبر شدم! معرفت دوستان ودیگه هیس!
 
روز خواستگاری !!
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧ 
گاهی اوقات بعضی چیزها میاد سراق(؟)آدم و ول کن هم نیست، چیزهای خوب خوبی هم هست!داشتم فکر میکردم اگه خدای نکرده تا اون روز زنده موندم و رفتم خواستگاری اولین سوالم چی باشه؟ مثل این یال قوزها بپرسم: رنگ مورد علاقه ات چیه و از این حرفا یا و یا! میدونی؟ اولین سوال من اینه ازش: (( بعد از ازدواج اگه یک روز اومدم و بهت گفتم: عاشق یک دختره شدم و می خواهم باهاش ازدواج کنم! اونم شرط گذاشته باید تو را طلاق بدهم و من هم اینقدر دوستش دارم که حاضرم این کار را بکنم! عکس العمل تو چیه؟)) 99درصد میگن باهات صحبت میکنم و...و از این شعرا! وقتی این جواب را شنیدم فقط می خواهم دستم را ببرم بالا و چیک!! بزنم تو دهنش!! کاری که اون بعد از زدن چنین حرفی از طرف من باید مثلا انجام میداد! ولی حیف که تا حالا دستم به جز داداشم رو هیچ احدناسی بلند نشده( با داداشم تو بچگی خیلی دعوا میکردیم ولی الان فقط لفظی!). وقتی اون این شعرا را تحویلم داد خیلی دوست دارم بگم: زندگی که قبل از شروع شدنش صداقتی ندیده چجوری بعدش روی صداقت را میبینه؟ ولی حیف که جرات زدن چنین حرفی را ندارم! مثل همون یال قوزهای بالا شروع میکنم ازش رنگ مورد علاقه وغذا و سال تولد و... را میپرسم و بعدش میگم سال تولد من مثلا موشه و سال تولد اون گربه! ما با هم به تفاهم نمیرسیم!! نمیدونم چرا جرات گفتن چنین مضخرفاتی را دارم ولی جرات گفتن حقیقت را ندارم؟ ترس از اینکه وجهه خودم را خراب کنم! چیزی که واجب تر از نون شبمه! ولی واقعا حس خوبیه یک نفر پشتت یک حرفی بزنه و 10نفر بزنن تو دهنش که چرا این حرفو در مورد معصوم پانزدهم! میزنی. شاید دلیلش این باشه! هومن(احسان!) دیروز بهم گفت شهر فرشتگان را ببین و نظرت را بعدا در موردش بهم بگو! احسان!در کل آدم با حالیه! یکم باهاش حرف بزنی میفهمی که با بقیه زمین تا آسمون فرق داره، به خاطر همین فرق ازش خیلی خوشم میاد. فقط از شهر فرشتگان نیکولاس کیج را به خاطر دارم!(بابا آلزایمر!!). دیروز سر کلاس ریاضی، استاد یک مسئله داد حل کنیم. من غرق در پروانه ای بودم که بیرون داشت واسه خودش پرواز میکرد. می خواستم اجازه بگیرم و برم بیرون اگه شد بگیرمش!! یا حداقل از نزدیک نگاهش کنم، که استاد گفت: ابله جوابش چی میشه و شروع کرد خیره خیره نگاه کردن بهم. منم از اون پر رو تر بهش خیره شدم تا خودش جواب را گفت! اما من دیگه پروانه خال خالیم! را ندیدم! امشب شبکه اصفهان یک دوربین مخفی نشون میداد که طرف میرفت داروخانه و آقای دکتر به جای دارو بهش فلفل دلمه ای میداد! جالب تر از اون هم این بود که یک خانم(تقریبا پیرزن) فلفل را گرفت و گذاشت تو کیفش!!! من چوب گرفتم به کفم عود آمد من بد کردم بدیم مسعود آمد گویند که در صفر سفر نیکو نیست کردم سفر و مرا چنین سود آمد