ابله

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست .... که نیست معصیت و زهد بی مشیت او

عقاید یک ابله!!!
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ 

محمود آقا بقال محله مون هم یک کتاب منتشر کرده با نام: عقاید پروفسور محمود!!! وقتی اون عقاید خود را منتشر کرده چرا من نکنم؟ جوگیر شدما!!

خب از شوخی گذشته هرآدمی (تاکید میکنم!) برا خودش عقایدی داره که مطمئنا از جایگاه خاصی در ذهن همون آدم(تاکید!) برخورداره. شاید ابله من تبدیل بشه به عقاید یک ابله!!

می خواهم ببینم فکر میکنم یک ابله هستم یا واقعا یک ابله هستم، یا کار از اینها گذشته!!! شاید اصلا عقیده نباشه، شاید باشه ولی مضخرف باشه، شاید به شما ثابت کنه که واقعا ابله هستم(فکر نکنم بتونه به خودم ثابت کنه!!).

هرچه هست شاهزاده، ابله است!!

یکبار بمردم و مرا کس نگریست                گر بار دگر زنده شوم دانم زیست

ای کرده تو قصد من ترا با من چیست         نی صحبت ابلهان همه دیگ تهیست


 
 
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ 

اصلا حوصله دو سال پیش را ندارم. راستشو بخواهید خسته شدم یا هرچی که فکرش را بکنی. تقریبا دو سال و نیم پیش بود که یک وبلاگ زدم. اون وبلاگ به طور کلی مسیر زندگیم را تغییر داد. یک داستان طولانی اما شیرین برای خودم حداقل، که بنا به مسائلی از گفتنش اینجا معذورم. تو اون یکی هفته ای یک بار آپ میکنم و میزان نظرات هم خوبه، 25تا50تقریبا. ولی برام مهمه که اونجا 90 درصد نظرات که داده میشه، پست مذکور را میخونند، عقایدم را نقد میکنند، باهاشون بحث میکنم و واقعا ارزش داره.

ولی اینجا هنوز هیچی نشده یک نفر میاد و با اعصابم بازی میکنه. اصلا اینجا عقیده ای ندارم!!! اینجا یک جوون 20ساله مفلوکم!!! اینجا به نوعی خودمو کشتم. خودی که دوسال طول کشید که تا حدودی پیداش کنم، عقایدش را بفهمم و بگذارم نقدش کنند، افکاری که گاها مسخره بود، گاها چیزی بود که اون گنده گنده ها هم ازش سر در نمی آوردند. الان اونها را هم از یاد برده ام!! باید برم پست مربوط را بخونم تا یادم بیاد چی گفتم!!!

دیگه خبری از شریعتی و مطهری نیست. دیگه با داستان های کافکا درگیر نمیشم!!! از چخوف فقط تاریخ زنده و نقل از دفتر خاطرات یک دوشیزه و کبریت بی خطر(این یکی را فقط اسمش!!) را به خاطر دارم. از سهراب فقط کفشهایم کو را به خاطر دارم. فرزند نیل را به کل از خاطر بردم، سینوهه را تا حدودی. از کتابهایی که درباره جنگ جهانی دوم خوندم، فقط یکم دست نوشته دارم. از حکمت سقراط و افلاطون که ذکاالملک نوشته بود فقط چندتا گفتگو کوچیک را به یاد دارم(اوتوفرون و؟!). از همه مهتر یادم رفته ابله داستایوسکی که نام این وبلاگ را بر اساس اون انتخاب کردم چی شد!!!فقط چندتا اسم: ناستازی، آگلائه، پتیت سین(؟)و هیچ. ریاضی که چند وقت پیش با 18ونیم پاس کردم را باید برم بخونم چون به کل یادم رفته و این ترم سر و کارم فقط با انتگراله.

مزخرف شدم!!! حافظه ام صفر!! حوصله ام صفر. شور و هیجانم بیست و پنج صدم!!هوشم(فعلا مرخصیه).

میرم مرخصی تا وقتی که، مرخصی اون بالایی ها تموم بشه. گه گاهی اینجا مینویسم.

کفشهایم کو

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثلا هوا با تن برگ

........(اوج شعر اینجا است که من خیلی دوست دارم)

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

میدونید دارم تو دلم به خودم چی میگم؟ به قول یرژیل مجی!!من تو ذهنم میگم: مجی خاک تو سرت کنند!!!

تو اون یکی هم فعلا دارم خاطره مینویسم!!!خوبیش اینه که اونجا خاطرات طنزم را مینویسم و مثل اینجا کسل کننده نیستم!!!


کلمات کلیدی:
 
، M 21 D ، رئیس دانشکده
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧ 
وقتی دانشکده تون کلی شماره تلفن داشته باشه و شما هم قصد داشته باشید زنگ بزنید و مطمئن بشید که کلاس ها از کی شروع میشه!!!!! بین اون شماره ها یکی را شانسی انتخاب میکنید. اصلا هم مهم نیست شماره ای که گرفتید، شماره مستقیم ریاسته!!! ونتیجه این میشه که شما زنگ میزنید به شخص محترم رئیس دانشکده و از ایشون میپرسید: ببخشید زمان دقیق تشکیل کلاس ها کی است؟ فحش هایی که بهت داده میشه(البته تو دل) اصلا مهم نیست، مهم اینه که این سوال مضخرف را از رئیس دانشکده میکنی!!! البته خداییش کادر دانشکده خیلی خیلی خوبن!!!(انشاالله که بعدا این پست را میخونند!!!). از همه بهتر مدیر گروهمونه که من این ترم دوتا 2واحدی باهاش دارم!!!(آقای غفاری انشاالله که میخونید؟) هین وقت صبوحست میان شب و روز غیر از مه و خورشید چراغی مفروز زان آتش آب گونه یک شعله برآر در بنگه اندیشه زن و پاک بسوز عجب نودی بود امشب!!!خداییش داریوش مصطفوی خیلی باحاله.این یارو آذری و فتح الله زاده چرا به جای ماست مالی افتضاحات خودشون گیر دادن به مردم میلیاردی پرسپولیس؟ آقایون مرادی هم ملت ایران را بیشعور گیر آوردن!!!آخه داداش دوستم که ۵سالشه گفته پنالت بود و اونوقت اینا!! کماکان لطف هایی از برخی از عزیزان!!!به سوی من روانه!!!عزیزم حالا که داری زر زر میکنی یک نشونی بگذار. آفرین عزیزم!!
کلمات کلیدی: دانشکده ، رئیس ، شعله ، 90 نود
 
، M 20 D ، نرجس خانم!!!
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ 
این ادعای دو ساله و.... دود شد رفت هوا. راستشو بخواهید تو این دو سال و خورده ای همه جوریش را دیده بودم ولی اینجوریش را نه. نتیجه اش هم به وجود اومدن یک سوتفاهم شد، که شرمندگیش برای من موند. طرف هرکی بود خوب کارش را بلد، ولی عزیزم!! خوک هم اگه جایی رفت از خودش یک چیزی باقی میگذاره ولی تو نه!! شرمنده همه دوستان شدم. بریم سراغ مطلب امروز. در دین مبین اسلام هنگام نماز خوندن زن نباید جلوتر از مرد باشد ولی چی شد که امشب نرجس خانم در کنار حاج آقا نماز خوندند؟ بقیش هم که چرت بود. اون از پارسال که اغما بود و مضخرف!! اینم از روز حسرت. داداشی را ولش کنید بره!!من فقط بزنگاه و مامور بدرقه را میبینم. البته گهگاهی روز حسرت را به خاطر فرامرز جونم!! وداداشی(اسمش چی بود؟) را به خاطر آقای یاری میبینم. ماهی که کمر گرد قمر می بندد غمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد چون بیندم او که من چنین گریانم پنهان پنهان شکر شکر می خندد !!!!
کلمات کلیدی: ادعا ، مبین ، حاج آقا ، فرامرزجونم
 
، M 19 D ، عزیزم!!!!
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ 
عزیزم، ما بیش از 8ساله قرن 21را شروع کردیم. خب؟ ببین همه چی پیشرفت کرد. شما که اومدی ساعت 6و50 دقیقه در قسمت نظرات اون چیزی که در مورد خودت صدق میکنه را به من نسبت دادی، باید میدونستی که با یک آدم هپلی طرف نیستی!! اون سیستم آمارگیری را فقط برای این نگذاشتم که بگه امروز چندتا بازدید کننده دارم، و وای امروز 2تا بیشتر از دیروزه و به به و چه چه و ایول و.... یکی از کارایی های این سیستم ها اینه که تمام جزئیات بازدیدکننده گان را در اختیارت قرار میده. ببین این جزئیات برات آشنا نیست؟ به خاطر به وجود اومدن سوتفاهم عکس حذف شد.عزیزم چرا زر زرنمیکنی؟ عزیزم اگه از این به بعد قصد داری از این کارها بکنی یک راه حل پیدا کن. ولی خب مریضی بهت حق میدهم. اگه دکترای اونجا از معالجه ات عاجزند بیا پیش خودم. دکتر خوب سراغ دارم، البته باید چندماه دیگه صبر کنی چون رفته آلمان فوق تخصص بگیره ولی وقتی اومد بهت قول میدم لازم نیست تو نوبت بمونی، خودم پارتی بازی!!!میکنم خارج از نوبت ویزیتت کنه. خب؟ آدم وقتی ندونه با کی طرفه می خواهد دیوانه بشه ولی وقتی طرفش را شناخت دیگه مشکلی نیست. دوستان واقعا شرمنده همگیتونم ولی مجبورم فعلا قسمت نظرات را تاییدی کنم. راستی عزیزم!!!من کی خواستم خودمو باهات صمیمی کنم؟ پی نوشت :یوسف جان واقعا شرمنده شما شدم.متاسفانه یک مردم آزار از قسمت کامنتینگ شما اومده.امیدوارم سوتفاهم پیش اومده را به بزرگی خودت ببخشی.
 
، M 18 D ، انتخاب واحد
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ 
انتخاب واحد بدک نبود. دیر رفتم ولی اون چیزهایی که می خواستم گرفتم. زبانم خدا را شکر با خانم حاجی آبادی است. دوتا درس هم با مدیر گروهمون گرفتم که دو، سوم از کلاسش همیشه می افتند!!مدار هم با مهندس مرتضوی است که شخصا چاکرش هستم!!بقیه هم بگی نگی بدک نیست. به دلیل اینکه ممکن است بعضی ها دهن لقی کنند و آدرس وبلاگم لو بره!! از گفتن هرگونه فحش ترجیحا ناموسی به استاد و دانشجو و کادر و غیره و ذلک جدا معذوریم!!!شماره مورد نظر تغییر یافته!! در کام دل آنچه بود نفسم همه راند هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند نفس بد من مرا بدین روز نشاند من ماندم و فضل تو دگر هیچ نماند(مولوی) پی نوشت: پسرخاله امروز عقد کرد.انشاالله خوشبخت بشن.گفته بودم طبق سن نفر بعدی منم؟چه عجله ای دارم؟ پی نوشت۲:ویرژیل امشب یک شعر برام گفته بود، با مسیج برام فرستاد. سه بیتش را اینجا میگذارم: سکوتت را نمی خواهم، سکوت تو غم آلوده همیشه حرف بین ما، نگاه بی صدا بوده سکوت تو پر از درده، پر از گریه پر از زاری پر از حسرت و تنهایی، پر از حرفای تکراری منم با تو ولی تنهام، پر از حسرت حرفاتم سکوتت را بزن برهم تا دنیا هست همراتم
کلمات کلیدی: عجله ، مرتضوی ، حاجی آبادی ، ناموسی
 
، M 17 D ،
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧ 
گاهی اوقات آدم دیگه هنگ میکنه. بدجور دنبال یک دوست میگردم. راستش را بخواهید موجود دوپا دور و برم زیاده ولی انسان نه!!! دیروز رفتم موهام را کوتاه کردم. پشت موهایی که تا شونه هام بود الان در موازات چونه ام است!!!شونه و چونه جفتش (ه) داره!! آدمی حسرت سرگردونه!!! یک دوست(اصلا دختر نباشه!!)سراغ ندارید؟ یک مرد که گاهی با هم بگیم و بخندیم و تو سر و مغز هم بزنیم، کاسه کوزه یکی باشیم!!بشه رفیق گرمابه و گلستان و خولاصه یک آدم بهم معرفی کنید!! خودم هیچ ادعای آدمیت ندارم ولی حق دارم رفیق یک آدم باشم یا نه؟ فردا باید برم انتخاب واحد!! فکر کنم تنها جایی که اینترنتی نیست دانشکده ما است، با این همه ادعا و یال و کوپال وضعش دیدنیه!!!تازه می خواهند روی مهاجر را کم کنند!!! آب را گل نکنید، در فرودست انگار کفتری میخورد آب. فردا پسر خاله میره یک عقد محضری(؟)بکنه!!! براساس سن نفر بعدی منم!!! صدا کن مرا، صدای تو خوب است، صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حوض می روید دلم خیلی وقته گرفته، اوضاع در نهایت افتضاح!!! است از نظر روحی. و چقدر تنهاست آدم بین آدمها!!! ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان (مولوی)
 
، M 16 D ، سید حسن
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧ 

یکی از اشخاص سیاسی، مذهبی که واقعا دوستش دارم سید حسن نصرالله است.

وقتی اعراب قریب 60ساله نتونستند با اسرائیل هیچ غلطی بکنند!!!البته غلط کردند ولی غلط کردند!! این شخص اومد حالشون را به طور باحالی گرفت به جون اون اولمرت دم بریده!!

گاهی اوقات از ظاهر آدما میشه خیلی چیزها را فهمید. به نظر من سید حسن واقعا دلسوز ملتشه، برای اثبات حرفم فقط کافیه یکی از عکس هایی که قبل از جنگ 33روزه را ازش انداختند با یکی از عکس های بعد از جنگ مقایسه کنید. با یک نگاه سرسری هم میشه فهمید که ریش و موهاش سفید شده اونم در طول 33 روز!! برخلاف اینجا که مسئولان شکمشان حجیم تر و ریش و موهایشان سیاه تر میشود!!و....و بالاخره غیره و غیره!!!

یادم رفت بگم: در کل خیلی جالب و کوبنده صحبت میکنه و از همه مهمتر به حرف هایی که زده عمل میکنه.

در ضمن اگه به خاطر امامه و ... ازش خوشت نمیاد باید بگم به درک!!!که خوشت نمیاد!!

!!!!!


 
،M 15 D ، هویج
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧ 
بازی ایران و عربستان را که میدیدم دوتا چیز جلب توجه می کرد. البته چیز نبود بلکه هویج بود!! تیم ایران برای اولین بار در طول تاریخ رشته فوتبال از دوتا هویج در بازی استفاده کرد! یکی ستار زارع بود و دیگری غلام نژاد. البته زیاد هم هویج نبودند چون وقتی داشتم با دو مدافع کناری تیم ملی خردسالان مجمع الجزایر قمر(!!) مقایسه میکردم، متوجه شدم که از نظر دفاعی در یک سطح هستند ولی مدافعان قمر در هجوم ها بیشتر شرکت میکردند و بازگشت های سریعتری داشتند در ضمن با هافبک ها کارهای ترکیبی را به خوبی انجام می دادند. ما منتظریم که این دو مدافع مستعد به سطح مدافعان قمر نزدیک شوند. به امید آن روز!!! در کل بازی بدی نبود، میشه امید داشت. جدا نوشت!!: به جون حضرت شلغم!! تا پارسال به مامانش میگفت ننه!!! امروز میگه مامی!! پول با آدم چه کارها که نمیکنه. ننه آدم را مامی میکنه!! پی نوشت: یک ایمیل به دستم رسیده. با اینکه اصلا دوست ندارم چنین کاری را بکنم ولی شیطون بی پدر و مادر ول کن نیست!!!
 
،M 14 D ، ساعت
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧ 

کن یو اسپیک اینگلیش؟!!!!!

ببینید، دارم فکر میکنم یعنی چی؟ یعنی هست یا نه هست!!! یک چیزی تو مایه های وجود یا نا وجود. چطوری بگم برات؟

ساعت گوشیت دقیقا چنده؟ساعت مچیت چه زمانی را نشون میده؟ ساعت دیواری چی؟ ساعت کامپیوترت؟ آهان اینجا میرسی به جایی که میبینی هیچ کدوم از ساعت ها دقیقا سروقت نیستند!!!یعنی چی؟

خودم دنبال همین یعنی چی هستم!!! یکم فکر کن. آفرین. وقت آدم برخلاف این چیزی که میگن دست خودش نیست. یعنی به قول بایرام در اخراجی ها هرلحظه ممکنه عقوبت الهی بیخ گلوت را بگیره و نگذاره این نفس خودش را بالا و پایین کنه.

تو قراره ساعت 12 بمیری. خوش به حالت!!! حالا این ساعت 12 کدوم ساعت هست؟ ساعت 12 ساعت مچیت یا ساعت گوشیت یا.....

راستش اگه به من بگند ساعت 12 میمیری، میپرسم حالا چرا 12؟ ازم میپرسند پس چند؟ و من میگم 13!!میگن چرا 13؟ من میگم پس چند؟ و...

می دونید چرا به آدما نمیگند کی قراره بمیری؟ اولش اینکه آدم میره دنبال یک ساعت دقیق و تا میاد ساعت دقیق را پیدا کنه میمیره. یعنی چی؟ یعنی اینکه خدا کاری به گرینویچ نداره. خدا ساعت خودش را داره، پس ما اساسا سرکاریم!!!

دوم اینکه این بازی یک مرغ دارم فلان تا تخم میکنه اینقدر وقت آدم را میگیره که آدم میمیره. راستی اول مرغ بود یا تخم مرغ؟

سوم اینکه چند لحظه از عمرت را برای خوندن این پست خرج کردی. من که لذت بردم تو چی؟ راستی: این نفس آدم چقدر هیزه!!!


کلمات کلیدی: ساعت ، اخراجی ها ، هیز ، مرغ و تخم مرغ
 
،M 13 D ، مسیج های باحال!!!
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ 
یک چند روزی هست یک بنده خدایی شماره ما را با شماره فرشته نامی اشتباه گرفته. نه جواب مسیج هاش را میدم و نه وقتی زنگ میزنه گوشی را برمیدارم!!! راستش را بخواهید دارم لذت میبرم. آقا رضا این همه پیش مرگ من میشی لذت میبرم!!! ولی رضا جون امروز حالم را گرفتی. نوشته بودی: فرشته اگه جواب مسیج هام را ندی و وقتی زنگ میزنم گوشی را برنداری، نه بهت زنگ میزنم و نه دیگه مسیج میدم. رضا جون تو را خدا، جون فرشته این کارو نکن. آخه مفیدترین سرگرمیم تویی!!!من اینو به کی بگم؟ امروز صبح از یکی از هم قطاران که کباده شعر را به گرده!!!میکشد، مسیجی مبذول داشتیم به شرح زیر: مجتبی بیدار شده همچو الاغ در دهان نهاده نان مثل الاغ فورت میکشد چای را،خاک بر سرش سحری کوفتت بشه ای حاج الاغ جوابیه: دوش ما را حال خوشی دست داد افکارمان شعر تکی را سر داد به تو ریدم اجب* بر اون دهانت نزن ای بچه زر، گه در دهانت توضیح: در زمینه شعر هیچ ادعایی ندارم، یعنی برای سرودن شعر سر سوزنی ذوق ندارم. هیچ وقت در مسیجم به کسی اینچنین توهین نکرده بودم، ولی دلیل توهین من فحشی بود که قبل از شعر نثار من کرده بود *اجب: یک جای خر(افتاد؟) http://i37.tinypic.com/jiid0o.jpg عکس بالا از وبلاگ هومن شهبندی
کلمات کلیدی: مسیج ، اس ام اس ، کباده ، حاج الاغ
 
،M 12 D ، شاهد و ناظر
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧ 
میگن خدا همه جا شاهد و ناظره من امروز صبح بهش پی بردم!!! بعد از مدت زیادی امروز صبح با ویرژیل*میچتیدم. اواخر چتمون بود که گفت وب کم بده. کلی ارور میداد. من هم آخرین بار فرستادم و بیخیال شدم. وقت خداحافظی رسید وبو بستم. گفت چرا وبو بستی؟ من تازه فهمیدم که ای دل غافل!!!یعنی ایشون داشته منو میدیده و من بی خبر!!! خداییش تو تنهایی هم آخر کلاسم ولی هی دلشوره داشتم که نکنه سوتی داده باشم یا... آخه بدجور سرماخوردم و آب از سر و بینی روان. ولی گفت جز دستمال کاغذی که با دماغ معروف!!!در حال مالش!!!بودند چیز خاصی به چشم نیومد. وقتی ویرژیل جان میتونه منو زیر نظر داشته باشه خدا نمیتونه؟ ویرژیل: به نظر من یک فرشته است(البته فرشته خانوم نیست!!). با همه فرق داره و دوست داشتنیه و من هم این اسم را از کمدی الهی دانته براش انتخاب کردم.
کلمات کلیدی: چت ، ویرژیل ، دماغ ، فرشته
 
،M 11 D ، امپریالیسم!!!
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ 
ذهب، ذهبا، ذهبوا خدائیش ما نفهمدیم این عربی به چه درد ما میخوره!!!کسی فهمید به ما هم بگه. اون عکس اون گوشه منم با لپای خوردنی!!! الهی فدات بشم!!!چقدر ناز بودم. من تا امشب فکر میکردم اکثر همبازیهام دختر بودند(البته تو بچگی). ولی امشب نشستم یکی یکی شمردم!!! دخترا: فهمیه، مینا، ظهره، مطهره و یکی دوتای دیگه که یادم نمیاد. پسرا: امیر، بهنام، فرشاد، حسین، روح الله، مجید، حمید، محمد، مهدی، جواد، حبیب، محسن، سعید. البته توی فامیل دختر که صفر و پسر هم به زور دوتا!!!.البته اون بالایی ها که گفتم بچه های کوچمون بودند. از وقتی رفتم کلاس اول ابتدایی دوست دخترها!!! خود به خود حذف شدند و از پسرها هم با توجه به اینکه کمتر میرفتم به کوچه برای بازی فعلا با همشون سلام و علیک دارم، فقط همین!!! همه اینها را گفتم که بگم آره داداش، ما هم دوست دختر داشتیم هم دوست پسر!!! نگاه به حالا نکنید که کرک و پرمون ریخته ما قبلا برای خودمان کسی بودیم!!! از شوخی گذشته تا حالا توجه کردید که تو بچگی با جنس موافق بیشتر میپریدید(از جوی آب و ... نه ها) یا با جنس مخالف؟ من که جنس موافق شما چطور؟ پی نوشت: من هرچی فکر کردم هیچ رابطه ای بین تیتر این پست با متنش پیدا نکردم!!! شما زحمت الکی نکشید لطفا.
کلمات کلیدی: عربی ، دوست دختر ، امپریالیسم ، شوخی
 
، M 10 D ، عروسی
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧ 
دیشب عروسی پسر همسایه مان بود. ما که نرفتیم. همه می گویند الهی خوشبخت بشوند. ما می گوئیم در این اوضاع خیط خدا کند بدبخت نشوند!!! وقتی کوچک بودیم هر پنج شنبه عروسی داشتیم ولی الان هر 2سال یک بار اونم به زور!!! راستش را بخواهید دلم بدجور لک زده یک عروسی به پا بشه و ما هم دنبال ماشین عروس زرت و زرت!!! بوق بزنیم. تو این چندساله عروس یا داماد مال یک شهر دیگه بوده اند و به هر حال این دنبال ماشین عروس رفتن و بوق زدن انجام نشده. در کل اینها را گفتم که یک سوال بپرسم. چرا می گویند ماشین عروس؟ چرا نمی گویند ماشین داماد؟!! پولش را که آقا داماد میده و بدبختیش را هم که اون داره تحمل میکنه و هزارتا چیز دیگه!!! چرا حالا ماشین عروس؟ چرا ماشین داماد نه؟ ببین. اونوقت می گویند به جنس لطیف ظلم میشود!!! جامعه مرد سالار!!! مرد های فلان و بهمان و بیسار!!! این خودش انتهای اهمیت به زن است!!! انتهای اهمیت دینمان به زنان(گمون کنم!!). ولی به عنوان یک مرد بسی مشعوفم که انتهایش فعلا همین جا است!!! همون وقت نوشت: واقعا داستایوسکی خیلی .... (فحش خواهر و مادر!!!). پست پیش را خیلی دوست دارم. فقط همین!!!
 
،M 9 D ، طلبکار
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧ 

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب      گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار               خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

نصفه شب بود. بعد از اینکه پست پیش را نوشتم یک کتاب دستم گرفتم و شروع کردم به خوندن. غرق در کتاب بودم که دیدم یک لحظه یک لکه قرمز بالای صفحه خودنمایی میکنه. دستم را بردم طرف دماغم دیدم پرخونه.

نمیدونم چقدر طول کشید، نفهمیدم چندتا دستمال کاغذی توی دماغ کوچولوم کردم تا خونش بند اومد.

یاد مرگ افتادم. لبخند زدم، برخلاف همه لبخندم شیرین بود نه تلخ. برام فرقی نمیکرد اون فرشته ای که جون آدمها را میگیره، جونم را میگرفت. اصلا فرشته است؟

میگن خدا قسمتی از روحش را در آدمها دمید. هنگام مرگ فرشته ای که ظاهرا میگویند نامش ازرائیل!! است روح انسان را پس میگیرد!!

یعنی خدا طلبکاره و ما بدهکار!!!ازرائیل هم کسیه که طلب ها را وصول میکنه. خداجون منم جای تو بودم به کسی که طلب هام را وصول میکرد میگفتم فرشته!!!

خداجون من سر از کارت در نمیارم. من ازت زندگی خواستم که بهم بخشیدی که بعدا می خواهی فرشته ات را بفرستی که طلبت را پس گیرد؟

من که یادم نمیاد!!!

حالا میگن پسره مرتد شده!! خدا به دور!!! نکنه جنی شده باشه؟ شروع میکنن به گاز گرفتن بین انگشت شصت و اشاره.

خداجون میدونم این فضولی ها به من نیومده. میدونم. آدم ها همه چیزو سریع فراموش میکنند. شاید من ازت زندگی خواستم و الان یادم نمیاد و هزارتا شاید دیگه. میگن ازرائیل یکی از مقربان درگاهت است.

خداجون خیلی تنهام، قسمت میدم به همون مقربانت تنهام نگذار. فقط همین.

 اگه دوستم نداری به روم نیار               یک چیزی از غرورم واسم بگذار

نگذار تو فکر تنهایی گم بشم                   نگذار حرف و حدیث مردم بشم

 

از دفترچه گاه نوشت های یک ابله


کلمات کلیدی: مرگ ، خدا ، فرشته ، طلبکار
 
، M 8 D ، عمه جان
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧ 
امشب رفتم خانه عمه جان!!! همان کسی که خواهر پدرمان به حساب می آید. همان کسی که عیدها به رسم ادب با پدر و مادر همراه می شویم و بسی خودمان را مفتخر می نماییم!!! من حیث المجموع 10 دقیقه نشستم. پسرعمه ها دعا!!! بودند. گرچه بود و نبودشان زیاد به حالم فرقی نداشت، چون اگه بودند هم سرشان به کارشان بود و فرصتی برای سلام و علیک با پسرداییشان نداشتند!!! با شوهر عمه یک گپ چند دقیقه ای زدم. بینش حرف به مریضی مادربزرگم کشید و نگهداری مادر و خاله ها از ایشان. شوهر عمه نازنین! روبه عمه عزیزتر از جان!: دخترها برای این موقعیت ها خیلی به درد میخورند!!و یک نگاه عمیق به عمه!! عمه: یک نگاه عمیق تر که حاکی از، ولش کن. راستی عمه ام دختر ندارد(اصلا هم معلوم نبود!!!). در مورد عکس های زیر هم یک توضیح بدهم که آدرسش با ایمیل از یکی از دوستانم به دستم رسید. کدامشان بود را به خاطر ندارم. ولی هرکه بود الهی خدا 5 قلو نصیبش کند از بس خندیدم!!! http://i3.tinypic.com/4l8x7ox.jpg http://i31.tinypic.com/10ohdsz.jpg
کلمات کلیدی: عمه ، پسرعمه ، دخترها ، عکس
 
، M 7 D ، .....!!!
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧ 
ای لعنتی!!! هروقت لازمت دارم در نمیای!!!تقصیر خودته. مجبورم با خودکار بزنم روت!!! به درک صفحه ات خش بر میداره. به قول دایی: این ماس ماسک ها به چه دردی میخوره؟ به هیچ دردی!!! فقط صفحه گوشیم را خط میندازه دلم خوشه گوشی خریدم ای بخوره تو سر فروشنده!!! بعد از یک سال و نیم گوشیم را که عوض کردم و خیر سرم دلم خوشه این یکی تلویزیون و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه داره، ولی چه فایده؟ اینا به درد، دل خوش میخوره، نه دل بیچاره من. اینجا نمیشه درد و دل کرد. باید برم تو اون یکی وبلاگم. گاهی اوقات باید خیلی ها درد و دل هات را بخونند و دوسال باشه که دارند تو دنیای مجازی باهات سر و کله اه سبک باران خرامیدند و رفتند مرا بیچاره نامیدند و رفتند سواران لحظه ای تمکین نکردند ترحم بر من مسکین نکردند سواران از سر نعشم گذشتند فغان ها کردم و اما برنگشتند اسیر و زخمی و بی دست و پا من رفیقان این چه سودا بود با من؟ صدای آهنگران الان داره تو گوشم بیداد میکنه!!! گاهی اوقات، ولش کن هرچی دوست داری فکر کن
کلمات کلیدی: ماس ماسک ، دل خوش ، آهنگران ، ولش کن
 
، M 6 D ، فک کن
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧ 
در ما تحتمان عروسی است فکر کن!!!مختلط هم می باشد، فک کن!!!تمبک هم می زنند، فک کن!!! نی هم با خودشان برده اند، فک کن!!! دلیل؟ 3واحدیه، فک کن. ریاضی هم هست، فک کن. با استاد امیریه، فک کن. گرفتم 18ونیم، فک کن!!! بماند که در مجمع الجزایر قمر هم که معلوم نیست یک شبه از کجا زده بیرون نتایج را در سایت دانشکده میزنند، ولی اینجا نه تنها داخل برد نمیزنند بلکه در پشت شیشه میزنند!!! این ها همه بماند. رفته ام نمره ام را ببینم خشکم زد. بسی هم مشت و لغت نوش جان نمودیم!!! آخر به من چه تمام بچه ها زیر 12 گرفته اند؟ خواستند بخونند. تقصیر من چیست آورده ام 18ونیم(فک کن!!!). من بالاترین نمره ام 17ونیم بوده اونوقت. حق بدهید 7شبانه روز عروسی بگیریم!!! حال کردم اساسی!!! بالاترین نمره ام را گرفته ام اونم ریاضی که بدون استثنا همه میوفته اند(فعل جدید!!!) فعلا همین
کلمات کلیدی: فک کن ، ریاضی ، عروسی ، ماتحت
 
،M 5 D ، ابله آری خنگ نه !!!
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧ 
ممنون میشم یک نگاه به اولین نظر پست پیش بیندازید. به قول داستایوسکی: همه کس مرا ابله می داند! ولی آیا اکنون که می فهمم مرا به جای ابلهی می گیرند، باز هم ابله هستم؟ عزیزجان ما که از پشت کوه نیامده ایم!!!حداقل در دنیای مجازی تک چرخ هایی میزنیم و از دوستان و آشنایان هم شنیده ایم که چگونه می توان شارژ خطی را به خط دیگری منتقل کرد. حال ما گفتیم ابله می باشیم ولی خنگ که نیستیم!!! از داستایوسکی گفتم، حیفه از چخوف عزیزم!!! نگم: دانشگاه تمام استعدادهای آدمی ازجمله بی استعدادی آنها را نمایان می کند!!! مادربزرگم چندی پیش عمل کرده اند و باید تا مدتی ازشون مراقبت بشه، امشب نوبت مادرم بود. ومن!! خیلی از این حرف کافکا که در بخش ((درباره وبلاگ)) نوشته ام خوشم میاد. باری از مسئله دور نشویم. یعنی حرف خاصی نبود، فقط شکممان قار و قور می کند و باید نیم ساعت دیگه تحمل کنم تا دمپزم آماده بشه(باریک الله دختر خونه!!!) پی نوشت: با توجه به اینکه نظر پیش در وبلاگم در سیستم بلاگفا داده شده، من آن نظر را عینا در قسمت نظرات پست پیش وارد میکنم.
کلمات کلیدی: داستایوسکی ، چخوف ، کافکا ، دختر خونه
 
،M 4 D ، داود
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧ 

ساعت 10 بود که دیدم زنگ خونه به صدا در اومد

یکی از دوستانم بود که از اول راهنمایی تا اول دبیرستان با هم بودیم و بعد از انتخاب رشته از هم جدا شدیم

تا چندماه پیش هم از حال هم با خبر بودیم.

شروع کردیم به گپ و گفت که تا ساعت 12 طول کشید و دریغ از اینکه متوجه گذشت زمان بشیم.

یک لحظه اومد با گوشیش یک چیز!!!بهم نشون بده، دیدیم ساعت 12 است.خداحافظی کرد و رفت.

ولی جفتمون به دل هم میشینیم!!! فوق العاده ساده است تو بعضی از مسائل و در کل میشه گفت جفتمون از یک جنسیم و حرف های هم را به خوبی متوجه میشیم.

به احتمال زیاد فردا میرم یک سر بهش بزنم!!!

قصد داشتم یک آپ دیگه بکنم ولی داود پست ایندفعه را به خودش اختصاص داد.

 پی نوشت: عاشق شده! کاش ندونه!(داره به آب و آتیش میزنه طرف بدونه!!)

 پی نوشت: واقعا در مورد خاموش کردن آتیش به وسیله ادرار که در پست پیش نوشتم فکر کنید. یک بحث روانشناسی پیچیده است ها که من متاسفانه به میزان کافی اطلاعات نه در زمینه روانشناسی دارم و نه در زمینه ادرار!!!

 


کلمات کلیدی: داود ، دوست ، از یک جنسیم ، عاشق شده
 
، M 3 D ، انسان اولیه و آتش
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧ 

پیش نوشت: اصل نور که در پست پیش ذکر شد متضمن ده مفهومه:حلم، معرفت، فهم، علم خفی، بینش، عشق، ایمان، ایقان ، نیک خواهی و خرد.

اصل ظلمت پنج مفهوم جاویدان را در بر می گیرد: میغ، دود، حریق، سموم و تیرگی.

 آیا میدونید انسان اولیه در برخورد با آتش چکار میکرده؟ چند وقت پیش به این موضوع برخوردم و به نظرم خیلی جالب اومد. انسان اولیه در برخورد با آتش، آن را به وسیله ادرار خود خاموش میکرده!!!گفته میشه از این کار لذت میبرده!!! و اولین کسی هم که از این لذت چشم پوشی کرده، توانسته از آتش استفاده کنه.

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اجداد ما خیلی مسخره تشریف داشته اند و در عین حال خیلی بیکار!!!ولی وقتی خودم را جای اونها گذاشتم، دیدم چه کار باحالیه!!! اینجا هم جایی نیست که آدم بره آتیش درست کنه و اونو خاموش کنه، پس به این شکل از لمس یکی از لذت های گذشتگان محروم شدم.

راستی، وقتی اون آقاهه یا به احتمال زیاد خانومه از خاموش کردن آتش خودداری میکنه، از اون به بعد نگهداری از آتش به زنان واگذار میشه، چون آنان بنا به دلایلی(تو قرون وسطا که زندگی نمی کنی!!!) از خاموش کردن آتش عاجز بوده اند.

 پی نوشت: ممنون میشم اگه کسی هست که توانایی انجام چنین عملی را داره، آن را انجام بده و نتایج را به بنده گزارش بده!!!!

پی نوشت: در کل کار باحالیه و خیلی بهتر از زدن اکسه!!!ما که هیچکدام را تجربه نکرده ا یم ولی اون آتیشه یک چیزی توش داره که اکس نداره!!!

 

 

 


کلمات کلیدی: اصل نور ، اصل ظلمت ، انسان اولیه ، آتش